یا قریب القربا

دختر نابینا

معجزات امام رضا (ع) در طول تاریخ بسیار زیاد بوده است هنوز بسیار معجزه اتفاق میفته در حرم اقا امام رضا (ع)
یکی از معجزات در سال 1385 در حرم خود اقا رخ داد :

خادم های امام رضا (ع) مثل همیشه در حال عوض کردن گل های بالای حرم امام رضا(ع) بودند . ناگهان گلدان از دست خادم رها میشه و به طرفی که بانوان در حال زیارت بودن می افته و روی سر دختری که در کنار نشسته بود می افته همه به طرف دختر می رن ...سر دختر کاملا شکافته شده بود و خون همه جا رو فرا گرفته بود سریع این دختر رو به بیمارستان می برند. خادم هم که از ترس جرات حرکت نداشت در جای خود می لرزید تا اینکه تقریبا 4 ساعت بعد از حادثه پدر دختر به حرم اومد و سراغ اون خادمی که گلدون از دستش افتاده بود رو گرفت تا اینکه این خادم پدر دختر رو دید ترس همه ی وجودش رو فرا گرفته بود و با خود می گفت ( نکنه دختر فوت شده باشه نکنه .....) که پدر به این خادم رسید و در کمال نا باوری پدر خادم رو بغل و او را بوس می کرد و اشک در چشمان پدر پر شد خادم گفت من سر دختر شما رو شکستم و شما من رو بغل و می بوسید؟؟؟
پدر گفت دختر من از زمانی که به دنیا امد نابینا بود و به مشهد اومده بود تا شفا بگیره زمانی که اون گلدون به سر دخترم خورده بود دکترا می گفتند که به طرز کاملا عجیبی چشمان دخترم بینا و باز شده بود که اقا امام رضا (ع) شفای او رو داد انگاه پدر بلند صدا زد:

یا امام رضا(ع) قربونت برم ...

*************************************

معجزه ای از امام رضا

مي‏گويند: در راه خراسان، سيصد نفر همراه امام رضا عليه‏السلام تا اينکه به منزلي در کوهستان رسيدند. در آن کوه غاري بود و در آن غار، عابدي زندگي مي‏کرد. 
چون آن عابد از عبور امام رضا عليه‏السلام باخبر شد به استقبال حضرت آمد و زبان به مدح ايشان گشود و گفت: «چندين سال است که آرزوي ديدن شما را دارم و محب شمايم و پيوسته خوبي‏هاي آباء طاهرين شما را ذکر مي‏کنم. از شما تقاضا دارم که کلبه‏ي حقير مرا روشن فرمائيد.» 
حضرت قبول نمود و با همراهان رهسپار شدند و بسم الله گفته و با آن گروه به خانه زاهد داخل شدند.   عابد از کوچک بودن خانه‏اش و جا شدن تمام آن افراد در خانه به شگفت آمد و از قلت متاع شرمنده بود.  
 در اين هنگام امام رضا عليه‏السلام به او فرمود: «هر چه داري بياور.» 
پس آن عابد سه قرص نان و کوزه‏اي عسل آورد و عذر خواست. حضرت رداي مبارک را بر آن انداخت و دعائي خواند. سپس دست به زير ردا مي‏برد و پاره‏ي نان با عسل بيرون آورد و به عابد مي‏داد که پيش همراهان بگذارد تا آن که به سيصد نفر رسيد. 
عابد نگريست و ديد که هنوز نان و عسل بجاي خود مانده است، پس خود را به قدمهاي امام رضا عليه‏السلام انداخت و عرض کرد: «لعنت بر کسي که در امامت تو شک کند.»

*********************************************

در خواست کمک شیر ضعیف از امام رضا و اطاعت شیر قوی از آن حضرت

مي‏گويند: در وقتي که امام رضا عليه‏السلام براي رسوا کردن زينب کذابه وارد جايگاه حيوانات و درندگان وحشي شد، در ميان درندگان، شيري مريض بود که آمد و در گوش مبارک آن حضرت چيزي همهمه نمود. 
امام رضا عليه‏السلام به شيري که از تمام شيرها و درندگان بزرگتر بود با اشاره چيزي فرمود و آن شير سر اطاعت بر زمين سائيد. 
چون آن حضرت از آنجا بيرون آمد عرض کردند: «آن شير ضعيف با شما چه گفت و شما به آن شير چه فرمودي؟» 
امام رضا عليه‏السلام فرمود: «آن شير ضعيف نزد من شکايت نمود که: من ضعيف هستم و چون غذا بيش ما مي‏اندازند، به علت ازدحام درندگان و قدرتمندتر بودن آنها، من قادر بر خوردن غذا نيستم، از شما تقاصامندم که در مورد من به شير بزرگ سفارش بفرمائيد. 
من نيز به آن شير اشاره کردم و او پذيرفت.» 
در اين هنگام گاوي را کشتند و آن را جلوي درندگان انداختند. 
پس آن شير بزرگ آمد و بر بالاي جسد گاو ايستاد و مانع خوردن ساير درندگان شد تا آن شير ضعيف سير گرديد، آنگاه گذاشت تا بقيه بخورند.